

التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هرزه نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود ؟
برای او که مرا به مهمانی چشمانش نمی برد...

امپراتوریت
پیر شده است
و چروک های صورتت
عمیق...
مرا مثل یک کودک شیر خوار
بغل بگیر
با دست های بزرگت
پلک های مرا بپوشان
من از هر چیز که دیده شود
می ترسم
و از تمام آهنگ های غمناک
می ترسم
تنها می خواهم زنی باشم
با موهای بلند بافته
که هر صبح
برای تو صبحانه درست می کند...
مرا در بغلت ساده کن
تا به خواب بروم
در رخوت بازوهات
دختر بچه ای شوم
که با یک جفت جوراب پشمی
گرم می شود . . .
به پدرم که فاصله ای عمیق با هم داریم...

دیگر نه من نه این معانی معیوب
دیگر نه من نه این شهادت اشک
دیگر از تکرار ترانه خسته ام
از این پنجره های بسته خسته ام!...
خسته ام از این دقایق بی لبخند
باران ببارد یا نبارد
من می روم با دست هایت
چتری برای پروانه ها بسازم
دیگر چه می شود که نام گل های باغچه را به خاطر نیاورم ؟
یا اصلا ندانم که کدام شاعر شبتاب
قافیه ها را از قاب غمگین پنجره پر داد ؟
من که خوب می دانم
بادبادک بی تاب تمام ترانه ها
همیشه بر پشت بام خلوت خاطره های تو می افتد
دیگر چه فرق می کند که بدانم
باد از کدام طرف می وزد؟
تقدیم به او که قاصدک خیالم بر بام نگاهش می نشیند....

دوباره به آفتاب سلامی دوباره دادم!
سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،
که خواب گل همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز پسین پروانه،
به مسیر مدرسه،
به بالش نمناک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر زنی نی زن،
به نی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم باز نیامدن نگاه تو...
باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟
تقدیم به مسافر دور خیالم....

به موهای سپید مادرم.....
بیست و سه ساله ام،
در محاصره چهار دیوارم!منتظرم!دلم برای آغوشی تنگ است،دلم هوای عطر کودکی دارد...به مادرم می اندیشم حادث می شود!آن سوی اصطکاک خشک فلز!راهی می شوم....چندین پله را بالا می روم!در انتهای پله ها سایه ای می بینم...سایه ای روشن!مادر با چادر پیرتر به نظر می آیدو اعجاز آغوشش را به من می بخشد... دیگر دردی نیست!دیگر نمی ترسم!دیگر تنها نیستم!مادر را نگاه می کنم!چادر او را پیر نکرده بود!موهای سیاهش را گم کرده است!باید به او بگویم آغوشش چه اکسیری ست!باید سپیدی تک تک موهایش را جبران کنم!ولی چگونه؟... در راه خانه، دفتری سفید می خرم و مدادم را تیز می کنم!موهای سپید مادر به من آموختند که ، شب تیره هم عاقبت روشن خواهد شد و من تا خود صبح می نویسم، می نویسم،می نویسم... هر تار سپید مادر باید کتابی شود....
تقدیم به چشمهای نگران و موی سپید مادرم
.jpg)
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
و این سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتش ها که در این کوه بر پا می کنم هر شب
تماشایی ست پیچ و تاب آتش ها،خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی"ها" می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
تقدیم به کسی که هنوز ..........

اگر ماه بودم،به هر جا که بودی
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم،به هرجا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم.
اگر ماه بودی،به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی،به هر جا که بودم
مرا می شکستی، مرا می شکستی.

فریادی و دیگر هیچ
چرا که امید آنچنان توانا نیست که پا بر سر یأس بتوان نهاد.

هنوزم تو شبهات اگه ماهُ داری
من اون ماهُ دادم به تو یادگاری

جواب سوُالم تو باشی اگر
ندارم ز دنیا سوالی دگر
که من پاسخی چون تو می خواستم
مباد آرزویم از این بیشتر.